راز جهان

راز جهان

گفتمش  راز جهان ؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

گفت به دانایی نیست .

گفتمش دیدن جهان ؟

گفت به بینایی نیست .

گفتمش دیوانه و شیدا شد ام مقصد چیست ؟

گفت بیداری دل .

گفتمش آن دل که رها گشت کجا خواهد رفت ؟

گفت جایی نرود قبله که هر جایی نیست .

گفتمش این همه گویند و سرایند از عشق ؟

گفت غیر از این راهی نیست .

بعد از کمی تفکر . . . .

گفتمش پیر تو ( مولای تو ) کیست ؟

گفت در دشت جنون پیری و مولایی نیست .

گفت غیر از این راهی نیست .

گفت در دفتر ما صبحی و فردایی نیست .

بعد از تاملی دیگر . . . .

گفتمش از نور خدا جلوه حق صحبت کن ؟

گفت جز آیینه چشم تو دریایی نیست .

گفتمش آرامش خود را چه زمان خواهم یافت ؟

گفت آن دم که بدانی که دگر روزی و فردایی نیست .

 

/ 8 نظر / 7 بازدید
mehdi

سلام/بابا اين همه فردا /چرا فردايی نيست؟؟؟؟؟؟؟؟!

hamrahi

گفتم ارامم در حال نهفتست. بيا پيشم.

hamrahi

بسيار زيبا و پر معنی بود عزيز، ضمنآ بقيه ماجرا رو نوشتم. امروز در پاریس، دیروز در تهران، بيا پيشم.

ghazal

نيست و هيچ ياري درختان عريانند و كهنه برگ هايي بر تن صدايي نيست از برخورد برگها .... و هيچ خش خشي كه مرا بيارامد ... تنها صداي بلبلكي غمگين طنين انداز تنهاييم و ديگر هيچ.... بغضي سنگين مي فشارد به آرامي گلويم را و مي كاهد شمارش نفسهايم را چشمانم گذرگاه اشك هاي حسرت است و نگاهم ، خيره به آسمان نگاهت......

ghazal

سلام گلم//////خوبی؟ چه عجب وبلاگتو تحويل می گيری؟؟؟؟؟!!!!!!!! برات آرزوی سلامتی و سرافرازی ميکنم...............راستی می دونی دلتنگی يعنی چی؟

ghazal

دلم برات به اندازه ستاره های آسمون تنگ شده ...نه ...نه ...يه دونه بيشتر از ستاره ها